سلام مامانی
پسرم عمه آذر لطف کرده بود مارو پنج شنبه دعوت کرده بود به یه رستوران برای ناهار جشن گرفته بود برای همه همکاراشون به ما هم گفته بود که بریم اونجا .
همگی جمع شدیم دم مرکز عمه و با هم راه افتادیم به سمت رستوران که لطف کردید شما وسط راه خوابیدید .
اونجا که رسیدیم جلو در یک عالمه بادکنک گذاشته بودم یه لحظه دلم سوخت که خوابت برده بود و نتونستی اینجارو بهم بریزی 
بعد یه چند دقیقه که غذا داشت آماده میشد شما بیدار شدید و هی وای من هی ما بدو و تو بدو خلاصه اونجا یه مسابقه دو راه انداخته بودیم از دست تو با اون بادکنکات خیلی خوش گذشت بهمون دست عمه آذر درد نکنه .



موضوع :
سلام نفس من
مامانی دیروز روز مادر بود اول از اینجا این روز رو به همه مادرهای دنیا تبریک میگم چون دقیقا الان میتونم حس کنم و بگم که چه فداکاری هایی واسه بچه هاشون میکنن امیدوارم منم جزء اونا باشم .
و بتونم مادر خوبی برات باشم .
پسرم ازت ممنونم که هستی تو هستی که من میتونم طعم شیرین مادر بودن رو بچشم ازت ممنونم که بهم اجازه دادی این حس رو داشته باشم خیلی خوشحالم از اینکه هستی بهترین لحظه های عمرم رو مدیون وجود تو ه ستم و از خدای خودم ممنونم که تورو به من داد و اجازه داد که بتونم بهت محبت کنم مواظبت باشم و این سعادت رو نصیب من کرد مه بتونم تربیتت کنم امیدوارم از این مسئولیت بزرگ سربلند بیرون بیام .
پسرم دیروز وقتی از سر کار راه افتادم رفتم یه کتاب فروشی و برای مامان زری 4 تا کتاب خریدم آخه مامان زری عاشق کتاب هست بعد از اینکه کادوش کردم اومدم خونه و دیدم تو داری پشت در هی مامان مامان میکنی با این کارت همه خستیگ از تنم در میاد بعد در رو که باز کردم پریدی بغلم منم کادو رو ب هت دادم گفتم ببر بده به مامان زری تو هم این کارو کردی و دوباره اومدی بغلم تا یک ربع هی نگام میکردی و یه مامان میگفتی بوسم میکردی .
وای کسری تو تا یک ربع این کارارو مرتب تکرار میکردی این شیرین ترین لحظه زندگیم بود بعد از بدنیا اومدنت نمیدونی چه حس خوبی داشتم بهترین هدیه همین بوس کردنات بود واقعا خوشحال بودم تو آسمونا بودم .
ازت ممنونم که بهترین هدیه روز مادر رو بهم دادی پسرم ممنونم ازت .
موضوع :
سلام نفس
پسرم امروز برای اولین بار گذاشتمت مهد کودک خودت تنها موندی .
اول که از ماشین پیادخ شدی سریع رفتی در زدی گفتی باز انگار مهد بابات بود با قلدری تمام .
بعد که در باز شد عمه رو دید سریع رفتی بغلش بعد عمه بردتت تو زمین بازی منم اومدم خونه .
ولی همش دلم پیش تو بود هی میگفتم نکنه نمونه نکنه بازی نکنه با بچه ها و ..................
بابا امیر زنگ زد به عمه آذر اونم بهش گفت اول مه مامانش رفت تا فهمید نیست یکیم گریه کرد ولی بعدش بردیمش حیاط یکم بازی کردش الانم بردیمش تو اتاق آهنگ گذاشتیم داره میرقصه
ای قرطی
ساعت 1 دیگه طاقت نیاوردم اومدم دنبالت عمه آذر گفت برای روز اول خوب بود بعد از تو دوربین دیدمت گوشی یکی از مربی هارو گرفته بودی داشتی باهاش بازی میکردی اینم از شما .
به عمه گفتم کسری با بچه ها خیلی کم بازی میکنه همش دوست داره تنها باشه ببخشیدا گفتم خیلی قد و یکدنده و مغرور هست
عمه هم گفت آره همین مغرور بودنشه که نمیزاره طرف کسی بره بیاد چند وقت اینجا درست میشه
حالا قرار شد هفته ای 3 روز ببرمت اونجا تا درست بشی پسر مغرور مامان 
موضوع :














